محمد بن حسين رازي
89
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
جابر گفت از رسول صلى اللّه عليه و آله پرسيدم كه كجا رفت ؟ گفت به طلب مثرم ( تا وى را ) بشارت دهد به ميلاد على . و مثرم در كوه لكام بمرده بود . و ابو طالب با وى عهد كرده بود كه چون على به وجود آيد او به لكام آيد ، اگر مثرم را زنده يابد بشارت دهد و اگر مرده بود انذار كند . جابر گفت : از رسول صلى الله عليه و آله [ پرسيدم ابو طالب ] كه گور او چون بشناخت ؟ و مرده چگونه انذار كرد ؟ گفت : اى جابر پوشيده دار اين چه مىشنوى كه اين [ از اسرار مكنون ] [ گ 589 ر ] خداست و از علوم مخزون . مثرم او را وصف غارى كرده بود در كوه لكام . چون ابو طالب بدان غار رفت . و در اندرون شد مثرم را مرده ديد در كفن پيچيده و جامهاى بر وى افكنده و دو مار ديد يكى سفيدتر از ماه و ديگر سياهتر از شب تاريك . چون ابو طالب در غار رفت و سلام كرد خداى تعالى مثرم را زنده كرد و برخاست و دست بر وى فرو آورد و گفت : « اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و ان عليا هو الامام بعده » مىگفت ، پس گفت : بشارت ده مرا يا ابا طالب . كه دل متعلق بود به تو تا خداى تعالى منت نهاد بر من به رسيدن تو . ابو طالب گفت : بشارت باد ترا كه على به وجود آمد . گفت : علامت آن شب كه به وجود آمد چه بود ؟ به شرح تمام مرا خبر ده از آنچه آن شب ديدى ! ابو طالب گفت : من حاضر بودم . چون از شب دو دانگ رفته بود فاطمه را حالت زنان پيدا شد كه به نزد زائيدن باشد . من برو خواندم نامهايى كه نجات در آن است وجع او به فرمان خداى ساكن شد او را گفتم تا زنانى چند از قبيله تو بخوانم كه يارى تو دهند درين حال . گفت حكم تراست . پس زنان و قابله جمع آمدند نزد فاطمه . هاتفى آواز داد از بيرون خانه ، ايشان را نزد فاطمه مگذار اى ابو طالب كه الا دستهاى پاك مس ولى خدا نكند و نيز اين فاطمه كه سيدهء زنان است ولى خدا و وصى رسول رب العالمين به وديعت درو نهادهاند .